سلام وقت نشد یه بار دیگه بیام تا ازتون بخوام برا پرسه زنتون دعا کنین! خیلی دعا کنین! این روزا... سخت مسحور شدم توی فرهنگ لغت من ، مسحورشدن از عاشق شدن مقام بالاتری داره امروز دوست دارم این اعترافو بنویسم تا بعد ها دستاتو بگیرم و چشاتو سمت عاشقونه هام که تا رسیدنت بهم گذشت مهمون کنم پرآوازه ترین فریاد این روزهام! پسرک ایستگاه آخر! گیج نمی دانمت هستم!! اسمشو نمی دونم!!! وای ! چه اتفاق شورو شیرینی من مسحور کسی شدم که اسمشو نمی دونم چقدر دوست داشتم بیام و بهت بگم مهربونیات به گل نشست و امروز من سراپا خیال تو شده ام دوستت دارم ای آرزوی عجیب! دوستت دارم ای خیال نجیب! این حسو به خودم تبریک می گم و برا تک تکتون آرزو دارم که دچارش بشین! چقدر این لحظه های دلتنگی این عشق بازیا چقدر چقدر با شکوه و جذاب سپاس دار آسمان دار بزرگم هستم! شور شیرین می زند دلم ! آه... چه درهم دقایقی ...!! کجاست ؟ ایستگاه آخر؟ ایستگاهِ آخر؟ ببخشید ! مسیرتان به ایستگاه آخر...؟! بقیه اش را خوب شنیدی بارها ... بارها و همینطور گفتی :... اما چرا همیشه پاسخت رنگ می باخت! نگاهت ... رنگ می باخت! وقتی چیزی شبیه ژوکوند ، دو پهلو می شدی! آنقدر لبالبم از زردی که... چقدر دلم هوای زردآلو... پرمی زند ... همینطور با آبی می نویسمت فقط می نویسمت چند روز... فقط چند روزی می شود که از سر خط می گذرد! فقط چند روزی می شود که از سر خط می گذرد!! از سر خط چند روز بیشتر رد نشدم که، روی این صندلی های پر رفت و آمد ایستگاه آخر بی خودم می کند! بی خودم کرده ، این ایستگاه آخر ... بی خودم کرده ، این ایستگاه آخر ، که هیچگاه مسیرت نیست برای من! می ترسم می ترسم با نوشتن به یادگار بمانی در این صفحات آبی و هیچگاه هیچ گاه قسمتم نشوی! آه ! عشق بی نقطه ! دو نقطه ! یا چند نقطه ای که ، گیج نمی دانمت هستم! بگذریم! اسمی برای این روزهام برات بهتر از یک خط نمی دانمت هست... ای زرد آبی دودی! آری ! حداقل می دانم تو را می خوانم ، نه یک خط نمی دانمت!! ای زردآبی دودی! بعد از این روزها بیا! اینجا که منم دیگر سیزده بدر شده دیگر سیزده،بدر شده ، با این علف ها که گره زده ام برای دختران دم بخت! این بار که دور زدی بیا! بیا و بگو: ایستگاه آخر ، یک نفر ! تا ... من ... این نوشته برا یه ماه پیش بود... دقیقا پشت سر نوشته ی قبلیم نوشتم اما مشغله های بی حساب این روزام اجازه نداد بیام و بنویسمش و بازم ازتون بخوام... سلام که بی قرارم که خودم را گمگشته ای می بینم که این روزها ! آه این روزها! کجای این روزهام نیستی ! کجای لحظه های من از تو خالیست ! می خواهم دل به دریا زده ، به خیابانهای تو قدم بزنم قدم بزنم قدم بزنم همینطور... و تو بوق بزنی که... که بس است ! کی رد می شوی ، عرض و طول و پهنای چشم هایم را ...؟! آه دچارم که تویی! و ای همه دوباره ام که تویی ! تا حوالی ام بیا! که بی تابانه انتظارت ، خودش را تیک تاک بوق ، بوق به التهاب دستانم می کشد!! بیا! این جمله ها ، چکیده ی چند روز گذشته ی من بود. برا پرسه زنتون که این روزها دلتنگه دعا کنین! ممنونم. چه ساده ساده آب می شوی! در این گذر ... که بیخودی مردن , ساده نیست !! تازه تازه از « پرسه زنی در بیتوته های خیال »
سلام به خداوند! به عشق مطلق من ، سلام! سپاس دارتم که هستی! اومدم با همه تلخی هایی که بهم گذشت! با همه دروغ هایی که شنیدم ! با همه چیزهای ناباوری که دیدم ! با واقعیت های تلخی که ...!! همه ی اینا از کسایی که باورشون داشتم... چقدر سخت گذشت! چقدر سخته کسایی که تا دیروز باورشون داشتی، تا دیروز باهاشون لبخند می زدی ، امروز!! آه ، خداوند من! آخرش مثه همه اتفاقایی که برام پیش میاد ، به آسمان دار بزرگ میرسم اما فرقش تو تصمیمیه که اینبار تو مواجه ام با...گرفتم... راستش علت خیلی چیزهارو فهمیدم... الان خوشحالم ، چون می دونم باید چیکار کنم. این تاریخ و ساعت هیچوقت فراموش نمیکنم ، چون یه شروع عمیق ، مثبت و روحانی برام به یادگار گذاشت و همینطور روز و ساعتی بود که درباره ی اطرافیام به حقیقت رسیدم: 25/فروردین ماه/ 1390 90 تک تکتون پاک به دور از هر چی که گناه این روزها تنها ماهِ بالابلندِ یکتا شب برفی ! تمام تنم مثل اجابتِ این بادهای بیکار ، که حوالی خوشبختیم را می پلکند... می ترسم ! می ترسم ، از لحظه های خواب آلودگی ماه که لب به لبخند می زنی ومنی که دچارت ... این بادهای بیکار ، تا حوالی خوشبختیم ، می پلکند!! ... پرسه زن بیتوته های خیال ... ساعت به وقت اتاق من چند بار از تو گذشت !! این ریل های یخ زده و متروک و آستانه ای که هنوز از تو خالیست ، بهانه ی قشنگی برای انتظار نیست! « پرسه زنی در بیتوته های خیال » هوا سرد و زمخت بود، شبی که آغوشت را دزدیدم ! و لابه لای تموز نگاهت کسی جز من گیج نبود که حلقه ی دستهات شانه هایم را بوسید ! « پرسه زن بیتوته های خیال » سومین و آخرین 89 بود ! گفتم توی تازگیم یه تازه بد نیست. یه سلام پرانرژی به اندازه ی تمام روزای نبودنم به تازگی 89 به تک تک عزیزای دوست داشتنی خودم که چشم به راه رسیدنم بودن میخوام این تقریبا 3 ماه نبودو باتازگی هر چه ممکن شروع کنم . امید دارم مثل همیشه لبخندای پر محبتتون سهم آسمان سرزمینم بشه امید وارم مثل پاییز که میوه اش برگهای زرد و قشنگه و زمینو به صدا در میاره وبمو شلوغ کنم ، تا یک قدمی که تو سرزمینم پا می ذارید صدای حضورتون ، سوری باشه برا دله پرسه زنی که خیلی مدته از بیتوته اش دور شده! فضای جدید چطوره ؟ « پرسه زنی در بیتوته های خیال »

![]()
![]()
![]()
امید دارم که لذت ببرید...
![]()
... سپاس ...
00:52 بامدادی
آمین
![]()
بالابلند شبان بی نهایتی را سر می کشم !!
بوی تَنِ تَ تَنِ آرزوی آخرین چوب کبریتِ دستهای هذیان گوی کبریت فروش قصه گرفته...!!
آخرین نگاه در مسیر باد...
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |




